
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم مهدی فرجی +نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت11:56 توسطباران | ...
ادامه مطلب
بیش از ایــن غنچه نمانی، گـــل من باز شویمـن زمین گیر تو هستم، همـه را پس زده امبی پــر و بــــال شـــدم تــــا پــــر پرواز شویحــرف هـا در دل من هست و زبانم خــاموشاین سکوت است که باعث شده یک راز شویعـلت هــــــر تپش قلب منـــی امـــــا حــــیفقسمت ایـــن است کــه از دور ورانـداز شویوصف زیبایـــی تــــو لایق صدهــــا بیت استمصلحت بــــود در این شــعر کــه ایـجاز شویشــده ام دست به دامـــان غـــزل تــا شاید..شـاید این بـــار بخوانی...گــل مــن باز شوی...
ادامه مطلب
خدا جونم نمیدونم چرا ته دلم بهت قرصه البته نه چرا می دونم ،می دونم دوسم داری میدونم این خود تویی که بذر امید رو تو دلم کاشتی و بهش می رسی تا قد بکشه و همیشه و همیشه یادم بیاره که تو هستی .میگن خدا تا آرزویی رو برات نخواد اونو تو دلت نمیزاره و حتما لایقت و تواناییش رو داری که بهش برسی . خداااااایاااااا ،خدا جونم ،خدای مهربونم آرزوی همه رو برآورده کن ، یه نگاهی هم به این بنده ناشکر و بدت بکن ...... ...
ادامه مطلب
حال من خوب است اما با تو بهتر می شومآخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شومبا تو حس شعر در من بیشتر گل می کندیاسم و باران که می بارد معطر می شومدر لباس آبی از من بیشتر دل می بریآسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شومآنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تومی توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوممیل - میل توست اما بی تو باور کن که مندر هجوم باد های سرد پرپر می شوم**براي آشناي دور اما نزديكم***بعضي از شعرها رو هرچقدر هم بخوني باز هم همون لذت خوندن بار اول رو داره مخصوصا اگر از طرف بهترين و عزيزترين دوست بهت تقديم شده باشه . آشناي دورم هرچي ميخونم بازم كمه ..........
ادامه مطلب
اين شعر شده زمزمه اين روزهاي دلتنگيم ...اشک رازيستلبخند رازیستعشق رازيستاشکِ آن شب لبخندِ عشقام بود...قصه نيستم که بگويینغمه نيستم که بخوانیصدا نيستم که بشنویيا چيزی چنان که ببينیيا چيزی چنان که بدانی...من دردِ مشترکاممرا فرياد کن.درخت با جنگل سخنمیگويدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخنمیگويمنامات را به من بگودستات را به من بدهحرفات را به من بگوقلبات را به من بدهمن ريشههایِ تو را دريافتهامبا لبانات برایِ همه لبها سخن گفتهامو دستهایات با دستانِ من آشناست.در خلوتِ روشن با تو گريستهام...
ادامه مطلب